کتاب معامله گر با انضباط

معرفی کتاب معامله گر با انضباط

بدون دیدگاه

مارک داگلاس نویسنده کتاب معامله گر با انضباط (یا در برخی ترجمه ها معامله گر منظم) دلیل نوشتن این کتاب را اینگونه بازگو میکند:
از همان سال ۱۹۸۲ که نوشتن این کتاب را شروع کردم، معامله هایی داشتم که تا به امروز در همه ی جهات، رشد قابل توجهی داشته اند. تنوع در مبادلات، به روزرسانی قراردادها، اطلاع رسانی دقیق و سریع، خدمات مشاوره ای پیشرفته تر، گوناگونی کتاب ها و نشریات مربوطه، و پیشرفت روز به روز نظامها در زمینه ی تحلیل فنی و نظارت تخصصی به کمک نرم افزارهای کامپیوتری، از عناصر حائز اهمیت در کمک به رشد و تعالی معاملات هستند. که همه ی اینها راه شناخت بازارها و دنبال کردن آنها را تسهیل می بخشند. اما برخلاف تمام این عناصر، خدماتی که در این حوزه ارائه می شوند واقعیتی اجتناب ناپذیر را روایت می کنند. هنوز تعداد انگشت شماری از تجار و سهامداران کارکشته، سهم بیشتری از این سفره را برمی دارند و هر سال تعداد قابل ملاحظه ای از تجار (تقریبا ۹۰ درصد) دست خالی از سر این سفره می روند، و بازنده خوانده می شوند.

در هر معامله، به ازای هر یک دلار که یک معامله گر به عنوان سود در نظر می گیرد، شخصی دیگر باید ضرر کند. به بیان دیگر، سودی که آن دسته ی کوچک دائما از بازار به دست می آوردند، از جیب صدها معامله گر دیگری می آید که با از خودگذشتگی، پلهای می شوند برای بالارفتن گروه دیگر و به آن گروه در موفقیت های روزانه شان یاری می رسانند پر واضح است که همه می خواهند بدانند که رمز موفقیت این معامله گران چیست؟ و به طور حتم تفاوتهایی میان این دو دسته نیز وجود دارد.

دسته ی اول: گروه کوچک برندهها، و دسته ی دوم: گروه بزرگ بازنده هایی که حاضرند هرکاری بکنند، تا رمز موفقیت برنده ها را کشف کنند!

رمز کار آنها این است: معامله گرانی که دائما در بازار سود می کنند (هرروز، هرهفته، هرماه، هرسال)، با عملکردی بر پایه ی نظم ذهنی وارد این حرفه می شوند. زمانی که از آنها بخواهیم راز موفقیتشان را فاش کنند از آنها فقط یک جواب خواهیم شنید:
«زمانی موفق به سودآوری و افزایش ثروت خود در این حرفه شدیم که یاد گرفتیم: چگونه منضبط باشیم، عواطف خود را کنترل کنیم، بر خود مسلط باشیم و ذهنمان را درجریانی همسو، با سمت موفق و سودآور بازار قرار دهیم.»

 

بخش اول: روانشناسی بازار

حتما برایتان پیش آمده که سهمی را در کف قیمت و یا در قیمتی زیر ارزش واقعی آن بخرید و در روز بعد مشاهده کنید که قیمتها باز هم کاهش یافته است. احتمالا تصورتان این است که آنهایی که در حال فروش هستند راه غلط را انتخاب کرده اند اما باید خدمتتان عرض کنم که متأسفانه حق با آنهاست و شما دارید پولتان را از دست می دهید.
در کل بازار همین است که می بینید و هرگز اشتباه نمی کند!

پس یک معامله گر موفق در درجه اول تنها نظاره گر و تحلیل گر است و سرانجام با توجه به مرحله ی اول و با به کارگیری آن در معاملات شرکت می کند. در محیط بازار تنها اوست که می تواند اشتباه کند و حالت دیگری وجود ندارد. در جایگاه معامله گر این سؤال را دائم از خود بپرسید:
معامله گر باانضباط کدام اینها برای من اهمیت بیشتری دارد؟
پول در آوردن یا در جانب حق بودن؟»
زیرا این دو مهم دائما با یکدیگر در یک جهت و در صلح و سازگاری نیستند.

سه تصمیم ساده ی خرید، نگهداری و فروش، در واقع یک فرآیند دائمی از تصمیم گیری در مورد این موضوع است که چه مبلغی از سود یا زیان را “کافی” بدانید. اما سوال این است که اگر در یک معامله یا موقعیت سودآور باشید، آیا مرزی برای کافی بودن سود وجود دارد؟ در یک محیط نامحدود که در حرکت دائمی است، آیا همیشه امکان سود بیشتر وجود ندارد؟
اشتهای حرص و طمع هرگز کور نمی شود و سیری ندارد و شخص طمع کار، صرف نظر از اینکه چقدر کاسبی کرده، باز پیوسته احساس کمبود می کند. در مقابل این ماجرا اگر در یک معامله با موقعیت زیان بار باشید، دلتان نمی خواهد از آن خارج شوید، چون این کار به معنی پذیرش شکست است. لذا به گونه ای رفتار می کنید که انگار در حال ضرر دادن نیستید. به این صورت که خود را متقاعد می کنید به اینکه این معامله سودآور است، ولی هنوز قیمت در جهت موافق شما حرکت نکرده است.

پاسخی کلی برای سؤال «چه میزان پول نیاز است؟» وجود ندارد و اهمیت و ارزش داشتن پول و موارد استفاده ی آن، به جنبه ی شما در پذیرفتن ریسک و اینکه چه میزان پول می تواند آسایش و حس امنیت به شما بدهد.

«با پولی معامله کنید که تحمل باختن آن را دارید.» یعنی پولی که در زندگیتان کم اهمیت و بی تأثیر است. همین ناچیز بودن باعث می شود تأثیرش در زندگی شما و میزان صدمه ای که به اطلاعات شما راجع به بازار می زند، در پاسخ به سؤال «چه میزان پول نیاز است؟» کمتر شود.
از دید روانشناسی، بازار نقطه ی شروع و پایان ندارد پس زمان در آن ساختار مشخصی ندارد. منظور این است که معامله گر وقتی که وارد معامله شود زمان آن آغاز و با خارج شدنش از معامله تمام می شود.

صرف نظر از ساختار فعالیت ها در جامعه، که زمان شروع و پایان آنها معین و دارای قواعد مشخص است و هدایت رفتار شما را بر عهده دارند، بازار به یک رودخانه ی بسیار طولانی می ماند که دائم در جریان است و ابتدا و انتهای آن مشخص نیست و ساختاری ندارد و این امکان وجود دارد که در هرکجا که به جریان بازار اضافه شوید کمی آن طرف تر تغییر جهت دهد. بازار ساختاری ندارد، قانونی هم پیش روی شما قرار نمی دهد و تمام قواعد را خودتان تعریف می کنید و در این راه کاملا می توانید آزادانه عمل کنید.

مشکل روانشناسی بزرگی وجود دارد که اگر قاعده و قانونی برای خودتان وضع کنید و طبق آن قواعد پیش بروید، مجبور خواهید شد مسئولیت فعالیت هایتان و نتایج آنها را نیز بپذیرید. از این رو دیگر نمی توانید مسئولیت را به گردن بازار بیندازید و خودتان را قربانی بازار و دسیسه چینی هایش جلوه دهید. یک معامله گر معمولی، هرکاری که در توانش باشد انجام می دهد که از وضع کردن قانون و روشن کردن مسائل سر باز زند، زیرا تمایلی ندارد مسئولیت نتایج اعمالش را بپذیرد.
این اتفاق، ذھن معامله گر را درگیر یک تضاد روانی می کند؛ چرا که تنها یک راه وجود دارد برای اینکه او بتواند درست معامله کردن را برای سنجش عملکرد خود بیاموزد و برای انجام این کار باید
مسئولیت پذیر باشد.

در بیرون از بازار بیشتر مردم گمان می کنند که معامله گران آدمهای پرتلاش و پرکاری هستند و صفت کارآفرین یا پشتکار را به آنها نسبت می دهند. اما زمانی که با واقعیت روبه رو می شوند و می بینند که بسیاری از آنها نه تنها با اراده و قاطع نیستند، بلکه بسیار بی ثبات و ناآرام هستند. به جز تعداد کمی از معامله گران، مابقی آنها در دسته ای قرار می گیرند که نمی دانند در هر لحظه چه کاری باید انجام دهند و دلیل کاری که انجام می دهند را هم نمی دانند. منظم بودن و به وجود آوردن ساختاری برای معاملات، از راه حل های مشخصی است که قادر است بسیاری از مشکلات روانشناسی را که معامله گر برای خود به وجود می آورد را برطرف کند. اما برای این کار لازم است از خط قرمزهای روانشناسی عبور و به قلمرو مسئولیت پذیری پا بگذارید و پاسخگوی خود باشید.

معامله گران زیادی را می شناسم که بازار را به خوبی تحلیل می کنند اما بازهم به دنبال نظرات دیگران هستند و دست آخر طبق همان نظر نیز عمل می کنند تا اگر شکست خوردند، زیر بار مسئولیت آن نروند، غافل از اینکه اگر طبق تحلیل خود از بازار پیش می رفتند نتایج بهتری می گرفتند.

 

بخش دوم: ایجاد چارچوبی برای شناخت بهتر خود

چهار عامل وجود دارد که میزان رضایت ما از رسیدن به اهداف و برآورده شدن خواسته هایمان را مشخص می کند:

  1. میزان توانایی ما در شناسایی نیازها و ابراز صریح و دقیق اهدافمان
  2. میزان شناخت ما از حقیقت نیروهای محیطی که باید با آنها ارتباط برقرار کنیم.
  3. میزان مهارت هایی که برای ارتباط با محیط فراگرفته ایم.
  4. میزان توانایی ما در به کارگیری این مهارتها

 

اگر تنها روی منفی یک تجربه ی خاص را دیده باشیم، از آن هراس داریم. اگر هم تنها روی مثبت آن را دیده باشیم و در آن هیچ تجربهی زجرآوری نداشته باشیم، درست است که هراسی از آن نداریم، اما امکان دارد دچار نوعی شتاب زدگی یا سبک سری شویم یا کسانی که از آن تجربه ی منفی دارند را انسان هایی بی خرد یا حقیر بشماریم. تمام این صفات منفی از وحشت ما از آسیب دیدن نشئت می گیرند، اما کسی که از وحشت گذر کرده باشد، به دیگران با دید تحقیر نگاه نمی کند.

زمانی که وارد یک معامله شده اید و راجع به اینکه چه اتفاقی قرار است بیفتد اضطراب داشتید ممکن است افکار منفی و نگران کننده ای را مدام در ذهن خود مرور کنید و به جای اینکه بر روی ترکیب سازندهی بازار تمرکز کنید، به پول یا به اینکه بازار چه بلایی قرار است سرتان بیاورد فکر کنید. در نتیجه، آن قدر انرژی این افکار منفی را از ذهن خود می گذرانید که باعث می شود کاری را انجام دهید که به ضررتان تمام شود. اصرارهای مثبت جملات سازنده ای هستند که می توانند همین نقش را در جهت معکوس داشته باشند. پس لیستی از اصرارهای مثبت از اخلاق و خصوصیاتی که می خواهید داشته باشید تهیه کنید. مثلا شاید بخواهید آدم شکیباتری شوید و بتوانید همیشه زمان فرارسیدن موقعیت های مناسب صبوری کنید. با تکرار عبارتی تأکیدی شبیه به «من روز به روز آدم صبورتری می شوم» رفته رفته به این ویژگی دست پیدا می کنید. به بیان دیگر، با تکرار این عبارت در ذهن، رفتار ما به مرور با این تأکید هم راستا می شود و در نهایت آن تأکید به اعتقادی بدل می شود که انرژی کافی برای تحت تأثیر قراردادن رفتار ما را دارد.

 

بخش سوم: چگونه به یک معامله گر برتر تبدیل شویم

روانشناسی تغییر قیمتها:
به طور کلی هرگاه که یک معامله گر یا گروهی از آنها، قصد خرید به قیمتی بالاتر از آخرین قیمت معامله شده داشته باشند، این عمل آنها از چند جهت دارای اهمیت است:

  1. معامله گری که به جای تمایل به خرید در قیمت پایین تر، بخواهد بالاتر بخرد، می بایست که باور قوی تری نسبت به آیندهی قیمت داشته باشد، مگر اینکه این باور از روی شتابزدگی باشد.
  2. این کار او آخرین قیمت را به یک حد قیمت تبدیل می کند.
  3. با این حرکت رو به جلو، هرکسی که در درجه ی قبل فروخته را وارد ضرر کرده و افرادی که در درجه های پایینتر فروخته اند را نیز متحمل ضرر بیشتری می کند.
  4. اگر این حرکت باعث شود که مابقی معامله گران نیز قانع شوند که قیمت فعلی هنوز نسبت به آینده پایین تر است، ممکن است یک عزم تغییر و حرکت رو به بالا در قیمت ایجاد کند.

حال حرکت این معامله، چطور می تواند نشانگر رفتار جمعی بازار شود؟

  1. تا این زمان هیچ فروشنده ای نبوده که باور راسخی راجع به کاهش قیمت سهم یا کالا در آینده داشته باشد و حاضر باشد در قیمت کنونی بازار کمتر بفروشد.
  2. رفتار هیچ معامله گری به اندازه ی کافی تدافعی نبوده که با قصد به یک موقعیت فروش در قیمت پایانی یا کمتر وارد بازار شود.

به هرحال این معامله ی انجام شده در قیمت بالاتر، یک نقطه ی امن و تعادل برای قیمت در بازار ایجاد می کند. این قیمت همه ی خریداران در قیمت های پایین تر را برنده و تمام فروشندگان در قیمت های قبلی را بازنده می کند. احتمالا بسیاری از بازندگان هنوز اعتقاد خود را درمورد ارزش آیندهی سهم یا کالای مورد معامله حفظ کرده اند و در موقعیت های خود می مانند، یا برای بروز باور خود، تصمیم می گیرند قراردادهای فروش خود را افزایش دهند. زیرا هرقدر که قیمت بالاتر می رود برای فروش دلچسب تر می شود و اگر قیمت های قبلی برای فروش به اندازه ی کافی بالا بوده اند، قیمت های جدید قطعا بهتر خواهند بود.

قبل از هر کاری باید هدف و کانون توجه خود در معامله گری را از «کسب ثروت» به یادگیری چگونگی وفق دادن خود با شرایط بازار برای تعامل هرچه موفق تر تغییر دهید. یعنی لازم است همه ی حواس خود را به جای کسب پول متوجه کسب تجربه در «قدم های موردنیاز برای رسیدن به هدف» کنید، چرا که پول نتیجه ی نهایی، همیشه محصول جانبی علم و دانش و به کارگیری مناسب آنها و داشتن مهارت موردنیاز در عمل است.
تفاوت چشم گیری میان این دو دیدگاه یعنی تمرکز بر «پول» و تمرکز بر «استفاده از معاملات» به عنوان تمرینی برای خودشناسی و چیزهایی که باید فراگرفته شوند، وجود دارد. چرا که اولی دلیلی خواهد شد تا بر آنچه که بازار به شما عرضه می دارد یا از شما پس می گیرد تمرکز کنید، اما دومی دلیلی می شود تا بر توانایی خود در گرفتن پول از بازار و پس دادن آن به خود متبحر شوید. در دیدگاه اول، بخشی از مسئولیت را به گردن بازار می اندازید تا در این راه برای شما کاری بکند، اما در دیدگاه دوم تمام مسئولیت این اتفاق را بر عهده می گیرید.

قانون اول: همیشه این را مدنظر داشته باشید که هر لحظه از زمان، به طور کامل و واضح سطح پیشرفت و توانایی های شما را منعکس می کند. اگر اوضاع باب میل شما نبود، آن را یک تجربه به حساب بیاورید و هرگز آن را برگرفته از اشتباهات خود قلمداد نکنید، زیرا در این صورت خود را از درسهای ارزشمند خودشناسی که در تک تک آن لحظات ارائه می شوند، محروم خواهید کرد. معمولا ما درد را به دنبال اشتباه می آوریم و به طور غریزی برای اجتناب از درد، از پرداختن به اشتباهات خود و فراگیری از درسهای آن طفره می رویم. برای فراتر رفتن از دردها و هراس از اشتباهات و خطاها، باید دیدگاه خود راجع به اشتباهات را تغییر دهید. البته این کار ابدا کار آسانی نیست. اما به هرحال چیزی که در اینجا به آن نیاز دارید، ساختن چارچوب جدیدی است که در آن به تمام تجارب به یک چشم نگاه شود، یعنی در آن چیزی به اسم «اشتباه» وجود نداشته باشد و به هر تجربه، صرفا به عنوان یک عاملی که راه را از چاه نشان می دهد پرداخته شود.

همچنین در این راستا، تعریف «فرصتهای از دست رفته» نیز باید تغییر کند. می توان گفت که بعد از ناتوانی در پذیرفتن ضرر و زیان وارده، اعتقاد به اینکه فرصتی در مقابل ما وجود داشته اما از دست رفته است، یکی از مهمترین مسائل است. توجه داشته باشید که بازارها در حرکت اند واقعا چیزی به اسم «فرصت از دست رفته» وجود ندارد، مگر آنکه تمام مردم در بازار، بر سر ارزش همه چیز به توافق برسند که امری محال است؛ بنابراین همیشه فرصت بعدی در راه است و باید منتظر آن بود. اگر از این منظر به معامله گری بنگرید که چیزی به اسم «اشتباه» یا «فرصت از دست رفته» وجود ندارد، از احساس آزادی نهفته در پذیرش همهی نتایج، به عنوان یک شاخصه از سطح پیشرفت خود شگفت زده خواهید شد و مورد تشویق قرار خواهید گرفت تا به دنبال یادگیری چیزهایی بروید که بتوانید به کمک آنها مؤثرتر و معقول تر عمل کنید. وقتی ذهنتان را از انرژی اعتقاد به امکان از دست دادن فرصتها» خالی کنید، دیگر فکر نمی کنید که مجبور به انجام کاری هستید، یعنی دیگر احساس نمی کنید که تنها یک انتخاب دارید.

همچنین به این نتیجه ی ارزشمند می رسید که وقتی احساس می کنید تنها یک انتخاب برایتان باقی مانده، یا نمی دانید باید چه کار کنید، قاعدتا «هیچ کاری نکردن» خود بهترین کار است. این به نوبه خود باعث
می شود از انجام برخی کارها که گمان می کنید مجبور به انجام آنها هستید خودداری کنید.

دومین قانون معامله گری وقتی است که قیمت به میزان ضرر و زیان مشخص شده می رسد باید عملیات خروج از معامله را به سرعت اجرا کنید. وقتی میزان ضرر از قبل معین شده باشد و بدون تعلل اجرا شود چیزی برای بررسی، قضاوت و در نتیجه برای فریفتن خود وجود ندارد پس فاجعه ای به وجود نمی آید. و اگر قیمت به میزان ضرر و زیان مشخص شده رسید ولی فهمیدید که اوضاع به بررسی بیشتر یا قضاوت نیاز دارد، احتمالا یا در تعیین میزان ضرر خوب عمل نکرده اید یا در عملیات خروج از معامله شک دارید.

ارسال یک دیدگاه